پیمان زندگی

پیمان زندگی

بیست سال پیش که بچه بودم برای تعطیلات نوروز تصمیم گرفتیم که به تفریح در منطقه ی آذربایجان بپردازیم. در راه تبریز و در گردنه ی شبلی با برف و کوران شدیدی مواجه شدیم، به طوریکه پدر دیگر نمی توانست کنترل ماشین را حفظ کند و به ناچار به کناری کشیدیم. در حالی که چشم چشم را نمی دید و دید بسیار محدود شده بود صدای بوق کامیونی از پشت سر بلند شد. کامیون بار بسیار زیادی داشت و در آخرین لحظات قبل از برخورد به ما توانست کمی کنترل خودش را به دست بیاورد و خطر از بیخ گوشمان گذشت. پس از آن راننده ها که ترس و غریبی ما را دیده بودند با پتو و زنجیرچرخ و شکلات و فلاسک های چای به کمکمان آمدند، زنجیرها را دور چرخ ها بستند و به من شکلات دادند و یکی شان که یک پاترول داشت جلویمان و یک راننده ی جیپ هم از پشت سرمان اسکورت مان کردند تا بالاخره گردنه را رد کردیم و به تبریز رسیدیم و بعد به اصرار به خانه یکی از آن ها رفتیم و این باب آشنایی دو خانواده شد تا امروز که به امید خدا با «مینا»ی عزیزم که آن روز پدر بزرگوارش که حالا پدر من هم هست ما را از سرما و وحشت نجات داد، پیمان زندگی دائم می بندیم؛ آن هم در زیر سقف شهر اولین ها و در زمستانی به ظاهر سرد اما گرم از تپش قلب های ما.


  • تعداد لایک : 392
  • تعداد کامنت : ۰

محمدرضا گنج دانش