۱۵سال قبل، تبریز

۱۵سال قبل، تبریز

تبریز! روزهای خوب، دلچسب، شیرین

پنج تا دوست ۱۸ ساله که هرروز و هر لحظه با هم هستن، قرار شده یه اردوی سه روزه برن، یه بازدید علمی! برن به شهر شهریار. هیجان یه زندگی جدید ۳ روزه تو یه شهر جدید. صبح زود سوار اتوبوس شدن با کلی همسفر جوون و پرانرژی که سکوت براشون معنایی نداشت. نزدیک ظهر رسیدن به مقصد، تبریز زیبا! همیشه اولین ها به یاد موندنی هستن و این اولین هم برای همیشه موندگار شد. خوردن جوجه کباب دور هم روی حصیر تو ال گلی عجیب مزه داد.

تو اون سه روز بازدید علمی کم اهمیت ترین اتفاق بود، قشنگیای اون شهر و شور جوونی باعث شده بود هیچ لحظه ای تکراری نباشه. دیدن خونه شهریار عاشق، مسیر زیبای رسیدن به کندوان، چه داستانایی تو دل اون کوه ها اتفاق نیفتاده بود، مسجد کبود رنگش، موزه عصر آهنش و گورستانی که هنوز هم مرموزِ، اون عاشقایی که هنوز هم دستاشون بهم گره خورده بود، اون ماشینای خاطره انگیز تو کاخ شهرداری، قدم زدن تو خیابون قشنگ تربیت و...

این سفر برای اون جوونا به قدری دلچسب بود که هنوز هم بعد گذشت ۱۵ سال، ازش یاد میکنن. حالا دوستای قصه ما بزرگ شدن، درگیر کار و زندگی شدن، ولی هنوز هم وقتی بهم میرسن از تبریز میگن و از خاطراتی که تا دنیا دنیاست، تو ذهن و قلب اون ها ثبت شده...


  • تعداد لایک : 388
  • تعداد کامنت : ۰

اکبر حیدری