کاتیوشا،کاتیوشا... زنده باد زندگی!

کاتیوشا،کاتیوشا... زنده باد زندگی!

سوم شهریور ۱۳۲۰ بود که هواپیماهای ارتش شوروی شروع به گشت‌زنی بر بالای تبریز و بمباران آن کردند و چند ساعت بعد نیروهای ناحیه‌ی آبخازیا‌ی ارتش سرخ (ZAKVO) مقاومت‌های پراکنده را در هم شکستند و از ناحیه‌ی غربی وارد شهر شدند. احتمالا روایت‌های رسمی این رویداد مهم را شنیده‌ایم، اما کمتر از اتفاقاتی که در سطح شهر می‌افتاد آگاهی داریم. تبریز آن روز یکی دیگر از برهه‌های حساس تاریخی‌اش را تجربه می‌کرد. ماموران NKVD دنبال جاسوس‌های آلمانی می‌گشتند و سوار بر ماشین‌هایشان آن‌ها را از شهر خارج می‌کردند، سربازهای مشتاق در بازارهای گشت می‌زدند و ساعت‌های انگلیسی می‌خریدند، ثروتمندان به‌ندرت از خانه بیرون می‌آمدند و...

خواندن خاطرات یکی از سربازهای شرکت‌کننده در این حمله خالی از لطف نیست. او که عضوی از هنگ ۸۴ نیروی هوایی ارتش سرخ بود در سفری پرمشقت که با خرابی‌های متعدد خودروها همراه بود، از مسیر زمینی خود را به تبریز می‌رساند تا به هم‌رزم‌هایش که با هواپیما وارد پایگاه هوایی تبریز شده‌ بودند ملحق شود. چند روزی بعد از ورود به پایگاه و گشت‌وگذاری مختصر در آن که با وارسی بخش‌های مربوط به باشگاه افسران (مثل اتاق بیلیارد، سالن ورزشی که سیستم تهویه‌اش روشن مانده بود و بسیار خنک بود و استخر) همراه بود، مشکلی بزرگ گریبان او و بقیه‌ی نیروهای شوروی را می‌گیرد. فرمانده اعلام می‌کند که تمام ذخایر آب توسط جاسوس‌های آلمانی به سم آرسنیک آلوده شده‌اند. این مشکل نه فقط آن‌ها، که نیروهای هنگ ۷۲ هوایی را که در نزدیکی ریل راه‌آهن تهران-تبریز مستقر بودند را هم گرفتار کرده بود. هنگ ۷۲ که محل استقرار بمب‌افکن‌های سرعتی ارتش سرخ بود دست به ابتکاری عجیب می‌زند. آن‌ها با انداختن بمب ۵۰۰ کیلویی روی بخشی از محوطه‌ی پایگاه حفره‌ای به عمق ۸ متر ایجاد می‌کنند و با کمک بیل و کلنگ و بقیه‌ی وسایل، در نهایت به آب می‌رسند.

چندین روز بعد از ورود نیروهای ارتش سرخ، آن‌ها اجازه‌ی رفتن به شهر پیدا می‌کنند. نیروها در قالب سه گروه پنج نفره به مرخصی می‌رفتند. «تبریز هنوز هم متروک بود. عابرین معدودی ظاهر می‌شدند، روس‌ها را از دور تماشا می‌کردند و تُند برمی‌گشتند و ناپدید می‌شدند. ما همه‌اش فکر می‌کردیم که چه اتفاقی افتاده؟ چرا ایرانی‌ها از ما دور می‌شوند و می‌ترسند؟ آخر ارتش سرخ هیچ کاری با آن‌ها نداشت، نه خشونتی و نه اجبار به کاری. هیچ‌کس حق نداشت که به مردم تعرض کند. ترس مردم برای ما به شکل معما باقی ماند تا اینکه در کوچه‌ای به طور اتفاقی یکی از اعضای گروه موزیک فرماندهی را دیدیم. آن‌ها با شیپورهای برق‌انداخته‌شده، یقه‌های تمیز، یونیفورم‌های نو و چکمه‌های کرمی خیلی تمیز و مرتب به نظر می‌رسیدند. حالا نه فقط سربازهای ارتش سرخ، که مردم عادی هم آن‌ها را تماشا می‌کردند. آن‌ها رفتند به وسط خیابان اصلی، در شیپورهایشان دمیدند و شروع به نواختن آهنگ مشهوری کردند به نام کاتیوشا. بعد یک دفعه معجزه‌ای جلوی چشم‌های ما اتفاق افتاد. دریچه‌های پنجره‌ها و درها باز شدند، مغازه‌های درهای بزرگ‌شان را باز کردند و خیابان پر از مردمی شد که دسته‌ی موزیک را از همه طرف احاطه کرده بودند. مرد و زن و بچه آنجا جمع شده بودند و دسته‌ی موزیک ما بی‌وقفه آهنگی را تمام می‌کرد و آهنگ جدیدی را شروع می‌کرد...بالاخره شهر به زندگی‌ عادی‌اش برگشته بود.»

منبع: خاطرات پُلویان، انتشارات ایرکوتسک، 1998

(Полуян П.М. Моя война. Воспоминания. — Иркутск: Издание ГП "Иркутская областная типография № I", 1998.)


  • تعداد لایک : 277
  • تعداد کامنت : ۰

مهناز حسنی