هدیه

هدیه

تبریز دوباره برفی است و مه‌آلود. دنبال کتابی می‌گشتم برای هدیه‌ی روز پدر. کتاب‌فروشی‌های آبرسان نداشتنش. قبل از اینکه برف شدت بگیرد پریدم توی اتوبوس. ایستگاه تربیت که پیاده شدم برای رفتن به طالقانی دو راه داشتم، یا باید مسیر مستقیم را می‌رفتم یا راه را کمی دور می‌کردم و از ارتش جنوبی و هفده شهریور می‌رسیدم به طالقانی. دومی را انتخاب کردم. با اینکه هنوز دو ساعتی تا غروب مانده بود نمی‌خواستم توی مهلکه‌ی سیگارت‌‌ها و دینامیت‌ها و بمب دستی‌ها گیر کنم. راه افتادم و جا خوردم از شدت بارش. جوری کولاک شد که انگار توی اتوبان تهران-قزوین راه می‌رفتم تا خودم را برسانم به جایی که بشود ازش زنجیرچرخ گرفت. در عوض هوا تمیز بود و سرما ته‌رنگی بهاری داشت. بالاخره که رسیدم به راسته‌ی کتاب‌فروش‌ها، خیس و برفی شده بودم. نه «دهخدا»ی دوست‌داشتنی و نه «ارک» کتاب را نداشتند. مجبور شدم که پا بگذارم توی شلوغی‌های جلوی مصلی و سر تربیت. کتاب را پیدا کردم و تُند راه افتادم تا برسم به ایستگاه اتوبوس. دختر جوانی بازوی برادر نوجوانش را گرفته بود و به همه چیز می‌خندید. «ماهی...ماهی پروتزی». دختر از این حرفِ مرد ماهی‌فروش ریسه رفت. بعد نزدیکی‌مان ترقه‌ای ترکید. من جا خوردم ولی آن‌ها هنوز می‌خندیدند. ازشان سبقت گرفتم. پسر جوانی جلوتر از مادرش راه می‌رفت و سیگار می‌کشید. خرامان و جاهلانه. ترقه‌ی بعدی سیگارت کم‌جانی بود، اما شاید نشانه‌ای از انفجاری بزرگ‌تر. برای همین به ماشین‌های جلوی پارکینگ تربیت راه ندادم. وقتی رسیدم به ایستگاه و پا گذاشتم توی اتوبوس و دعوای پیرمرد مسئول کارت‌بلیت با خانمی تمام شد و درها بسته شدند و ماشین راه افتاد، دوباره برف و مه آمدند جلوی چشم‌هایم. داشتم برمی‌گشتم خانه و با اینکه قرار نبود هیچ جایی بروم اما راستش ته دلم کمی خوشحال شدم که امشب جنگجوهای انفجار و صدا شب سختی در پیش دارند.


  • تعداد لایک : 266
  • تعداد کامنت : ۰

سیده جمیله حسینی