داستان آن شب

داستان آن شب

طبق معمول قاب عکس چوبی را از لب طاقچه برداشت و با گرمای نفسش به شیشه عکس دو تا کرد. بعد با گوشه چارقدش تند تند روی شیشه عکس کشید تا مبادا از دیشب تا حالا غباری روی آن نشسته باشد.

توی قاب عکس مرد جوانی با موهای کم پشت و سیبیل درشت که لبخند کم رنگی هم پشتش قایم بود خود نمایی می کرد.

عکس مربوط به جوانی های تقی خان شوهر طاهره بود.

تقی خان شوفر کامیون بود و دو سال پیش که بار پرتقال از شمال به تبریز زده بود، توی راه چپ کرد و مرد.

بعد از مرگ تقی خان، طاهره ماند و سه تا بچه قد و نیم قد.

طاهره توی 32 سالگی سیاه بخت شده بود.

کار هر شبش این بود که قاب عکس تقی خان را تمیز کند و بعد از کمی درد دل آن را دوباره لب طاقچه بگذارد.

اول شب بود که طاهره از خانه بیرون رفت و با اوتوبوس واحد خودش را به مرکز شهر رساند.

بازار اول شب داغ بود و مردم در جنب و جوش.

طاهره جلوی یک میوه فروشی ایستاد.

داخل مغازه شلوغ بود. طاهره چشم به میوه های نوبرانه فصل دوخته بود و تصویر تک تک بچه ها که چند ماهی بود رنگ میوه ندیده بودند از جلوی چشمش می گذشت.

زن جوان چند قدم عقب عقب رفت و بعد برگشت و به مسیر خود ادامه داد.

چند قدم از مغازه دور نشده بود که با صدای یک مرد ایستاد.

مرد میوه فروش با صدای بلند داد میزد: نکنه میخوای پول میوه ها رو حساب نکنی؟ خجالت بکش زن... فکر کردی حواسم به جلوی مغازه نیست؟

طاهره بی آنکه به عقب برگردد صورتش را با چادر مشکی اش پوشاند.

گونه هایش مثل انار قرمز شده بود.

عرق شرم بر پیشانی اش نشست.

همه نگاه ها به سمتش چرخیده بود.

از زیر چادر سه تا انار قرمز رها شد و در پیاده رو غلطید.

چند قدم برداشت و کم کم شروع به دویدن کرد.

بچه ها منتظرش بودند،

آن شب شب یلدا بود...

نویسنده: امین عرب زاده


  • تعداد لایک : 2
  • تعداد کامنت : ۰

امین عرب زاده