مرگ عاشقانه

مرگ عاشقانه

پیر زن بیچاره نگاهش را به دهان دکتر دوخته بود. جسم نحیف همدم سالهای دیرینش مثل نعش روی تخت خواب اتاقش پهن شده بود.

معاینه دکتر که تمام شد، زن با لهجه شیرین تبریزی اش پرسید: آقا دوختور، نه اولاجاخ؟ (آقای دکتر، چه اتفاقی میافته؟ )

دکتر سری تکان داد و گفت: آنا جان باشی اوسته قورآن اوخویون (مادر جان بالا سرش قرآن بخونید)

مثل اینکه آب داغ روی سر پیرزن ریخته شد.

حالا دیگر با حرف دکتر تمام امید هایش نا امید شد و یقین حاصل کرد که باید رخت سیاهش را بر تن کند و داغ مرگ یار روزهای تلخ و شیرین را به جان بخرد.

ده روز گذشت. جلوی خانه پر از پارچه های مشکی و اعلامیه ترحیم بود.

درب منزل باز بود و همه برای عریض تسلیت می آمدند.

پیرمردی روی یک صندلی چوبی نشسته بود و عصایش را بغل کرده بود و داشت میهمانان را تحویل می گرفت.

روی دیوار خانه عکس یک پیرزن بود که گوشه آن یک نوار مشکی کشیده شده بود...

نویسنده: امین عرب زاده


  • تعداد لایک : 3
  • تعداد کامنت : ۰

امین عرب زاده